فرقان
القران هدی لناس وبینات من الهدی والفرقان
فرزند شهید مصطفی احمدی روشن در آغوش امام خامنه ای (حفظ الله)
آقا مرتضای آوینی اگر این روزها بود، در پی دیدار رهبر انقلاب از خانوده شهید مصطفی احمدی روشن، پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله خامنهای گزارشی حاشیهای از این دیدار منتشر کرده است:که من خلاصه آن را تقدیم میدارم. ذالنور جانشین سابق نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در پاسخ به سؤال دانشجوی دیگری مبنی بر این که آیا این قدر که از احمدی نژاد گفته شد، در دولت اصلاحات هم مسئله گریز از حکم ولایت را سراغ دارید؟ گفت: در قضیه وزیر اطلاعات و قهر ۱۱ روزه آقای رئیس جمهور، خود آقای احمدی نژاد به رهبری گفت اگر من نتوانم با وزیر اطلاعات کار کنم، میتوانم استعفا بدهم یا نه؟ که رهبری هم به آقای احمدی نژاد فرمودند میتوانی استعفا بدهی؛ بعد رئیس جمهور میگوید من رفتم ۱۱ روز در خانه نشستم تا فکر کنم استعفا بدهم یا نه، که البته من این کار آقای احمدی نژاد را درست نمیدانم؛ اما با تمام این احوال، رئیس جمهور بعد از ۱۱ روز در تلویزیون حاضر شد و گفت رابطه من با رهبری رابطه پدر و فرزندی است؛ که البته من انتقاد به این سخن آقای احمدی نژاد کردم و گفتم رابطه با رهبری فراتر از رابطه عاطفی پدر و فرزندی است، چون چه کسی گفته پدر همیشه درست میگوید؟ رهبری در جایگاهی است که مشروعیت همه ارکان نظام با اوست. ذالنور گفت : در تحصن طلاب در مسجد اعظم قم برای برکناری مهاجرانی، آقای خاتمی به مرحوم آیت الله مشكینی تلفن کردند که این تحصن را تمام کنید؛ آقای مشكینی گفتند اینها با حرف من نیست شما تضمینی بدهید که مهاجرانی را بر میدارید من بگویم تحصن را تمام کنند؛ آقای خاتمی در پاسخ گفت مگر میشود با حرف هر کسی وزیر را برداشت؛ آقای خاتمی تأکید کرد: مهاجرانی کارهای نیست، او مجری برنامههای فرهنگی من است؛ مشکل این طلبهها من هستم و من استعفا میدهم. بعد از این تلفن، آیت الله مشكینی به رهبر معظم انقلاب تلفن کرده و ماجرا را گفتند، رهبر معظم انقلاب هم به آقای مشكینی گفتند به طلاب بگویید، تحصن را جمع کنند؛ دوباره آقای مشكینی گفتند طلاب به حرف من گوش میدهند، اگر امکان دارد چند جملهای را شما بفرمایید من بنویسم و برای آنها بخوانم تا تحصن را جمع کنند. بعد آقای مشگینی به مسجد اعظم که خود من هم در آن جا بودم آمدند و سخنان رهبری را خواندند که ای مالک اشترها برگردید؛ این مالک اشترها برگردید اشاره به جریان جنگ امام علی با معاویه دارد که دشمنان شمشیر در زیر گلوی امام علی(ع) گذاشتند و گفتند به مالک اشتر بگو برگردد؛ یعنی تهدید به استعفای آقای خاتمی از رییس جمهوری، شمشیری بود زیر گلوی علی. در فیس بوک دیدم که حدیثی از امام حسین (ع) آمده است حسين بن علی امام سوم شيعيان خود ميگويد: « ما از تبار قريش هستيم و هوا خواهان ما عرب و دشمنان ما ايرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ايرانی بهتر و بالاتر و هر ايرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ايرانيها را بايد دستگير کرد و به مدينه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانيد و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.» اما قضیه این حدیث .. وثانیا عبارت«که روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتراست...» جزء حدیث نیست و به عنوان شرح وتوضیح نویسنده کتاب نسبت به حدیث می باشد ولی ایشان فکرکرده است که جزء حدیث است و همه را یک جا ترجمه کرده است. خواب دیدم دوش تا مولا امیرالمومنین صدر مجلس بود و می گفت از ولایت اینچنین باب فیض و معرفت راه ولی است رستگاری در ره فرزند ما سید علی است عشق او در دل نشان عزت است بی ولایت هر عمل خود موجبات ذلت است هر که فرزندم علی را دوست دارد خویش ماست روز محشر چون شهید کربلا در پیش ماست آنچه گوید او فقط تفسیر قرآن است و بس جای او را پیش ما هرگز نگیرد هیچ کس در کلامش شک و تردیدی نباشد هیچگاه روشنی بخشد زمین را تابش خورشید و ماه او سفیر انبیاء و اولیاء گردیده است گرچه غم ها از خواص امتش هم دیده است امت ما خوب میداند که او فرزند ماست قدردانی از ولایت ای مسلمان پند ماست جعفری جانش فدای رهبر فرزانه است غیر او در خانه ی دلهای ما بیگانه است به نام خداوندی که چادر را مایه حفظ دُر وجودی زن قرار داد ( امیر المومنین علی (ع) در خطبه ۳۲ در توصیف زمانه جور میفرماید : "یعد فیه المحسن مسیئا" یعنی نیکو کار در زمره بدکاران بحساب می آید- قالَ علي ابن موسي الرِّضَا عليه السلام: إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيةِ يحَرِّمُونَ فِيهِ الْقِتَالَ فَاسْتُحِلَّتْ فِيهِ دِمَاؤُنَا وَ هُتِكَتْ فِيهِ حُرْمَتُنَا وَ سُبِي فِيهِ ذَرَارِينَا وَ نِسَاؤُنَا وَ أُضْرِمَتِ النِّيرَانُ فِي مَضَارِبِنَا وَ انْتُهِبَ مَا فِيهَا مِنْ ثِقْلِنَا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِي أَمْرِنَا امام رئوف، علي ابن موسي الرضا عليه السلام فرموده اند: محرم ماهي بود که در دوران جاهليت، خونريزي در آن را حرام مي دانستند اما در اين ماه، خونِ ما حلال شمرده شد؛ حرمتِ ما هتک شد؛ فرزندان و زنانِ ما به اسيري گرفته شدند؛ آتش در اموال ما افکنده شد؛ و هر آنچه داشتيم به تاراج برده شد؛ و در مورد ما پاسِ حرمتِ رسول الله نگهداشته نشد... او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد .
برای مشاهده کیفیت بالاتر کلیک کنید
و اگر دشمن، پدرم را از من گرفت؛
پدری دارم به وسعت آسمان…
لابد دوباره دفترچهاش را باز میکرد و مینوشت:
«آری، شهادت، تنها تقدیر خوبان است».
بعد تقدیر را خط میزد و بالایش مینوشت: «مزد»
رهبر انقلاب اول رفتهاند خانه شهید رضایینژاد و بعدش میآیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانوادهی آنها میخواند که یک مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایههای رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق میشود و معلوم نیست با چه ترفندی راضیشان میکند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانهی شهید یک آپارتمان حدود ۸۰ متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛
من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوهاش میگفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچهی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر میکنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب میدانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه میآورد و سرش را قایم میکرد لای چادر او.
مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همهی موبایلها جمع و خاموش شود. فکر میکردم مثل خانوادههای شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایلها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.
وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را میدیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی میدادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غریبی میکند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!
و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زنها نتوانستند صدای گریهشان را مثل اشکها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت میکردند.
ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان شاءالله.
ا
«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایهی افتخار است. یکی جنبهی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که مایهی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.
بُعد دوم اهمیتش بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده میکند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصهی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوستهی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرفهاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات عالیهی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همهی ما بعد از چند سال بالاخره واردش میشویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبهاش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: یَسْعَى نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب که از جملهی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن میکنند. در آن روز منافقان میگویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب میدهند: قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی دنیاییتان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همهی شهداست.»
...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم میشود یا دزدیده میشود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان میخورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»
«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در هر جایی میتواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداشها را هم به بهترینها میدهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم زندگیشان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»
آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحهی اولش نوشتند: تقدیم به خانوادهی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.
رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار مینوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه ارادهی انسان را تقویت و به خدا نزدیک میکند یک نتیجهی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادتها میزان اهمیت این فعالیتها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه میکنند تا این همه جوانهای ما را شهید کنند.
وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید میدادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشمهایش. شاید داشت فکر میکرد ای کاش مصطفی بود و این روز باشکوه را میدید که رهبر چانهی کوچک علیرضایشان را میگیرد و میبوسد و قرآن مینویسد به یادگار و هدیه میدهدشان.
وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپهای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
دختر جواب داد: ۲۰ روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شبهاتون علیرضا را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.
مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمیکنم نمیخوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط میکنند خوشحال میشوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشمهای مادر مصطفی خیس شد.
رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا میکردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانهشان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در.

![]()

به گزارش مشرق ، حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان ، واعظ سرشناس و محبوب کشور ، در حاشیه یک گفتگوی اختصاصی با مشرق ، یادی کرد از شهید حاج محمد ابراهیم همت ، فرمانده لشکر۲۷ محمد رسول الله (صلوات الله علیه).
وی درباره آن شهید بزرگوار گفت:
حاج همت از پا منبری های من در مجالس دهه اول محرم بود. ایشان مجسمه تقوا شهامت و شجاعت بود و من هم خیلی دوستش داشتم. وقتی که شهید شد به همراه جنازه او از تهران به اصفهان رفتم و خودم پیکر مطهرش را در داخل قبر گذاشتم.

( سفينه البحار و مدينه الاحکام و الآثار صفحه ۱۶۴ ٫ حاج شيخ عباس قومی )
بسیار ناراحت شدم و بحال مولایمان حسین که در این عصر هم مظلوم واقع میشوند گریستم .
در ترجمه ایشان آمده است: «ما از تبار قریش هستیم ...»
اولا کلمه عجم به ایرانی ترجمه شده است که این نوع ترجمه در نوع خودش بی نظیر است زیرا هیچ لغت شناسی تا به حال عجم را به ایرانی ترجمه نکرده است
اما ترجمه صحیح حدیث این است که:امام صادق(ع) فرمود: «ما قریش هستیم و شیعیان ما عرب هستند و دشمنان ما عجم»!
یعنی شیعیان ما از عربند و دشمنان ما از غیر عرب، ودر واقع عرب ستایش شده کسی است که از شیعیان ما باشد و [شیعهی ما ] اگر چه غیر عرب باشد ممدوح و مورد ستایش است. و غیر عرب مذموم کسی است که دشمن ما باشد [ و دشمن ما ] اگر چه عرب باشد مذموم است."
یعنی این که : شیعیان ما ممدوح و مورد ستایشند چه عرب باشند چه غیر عرب و دشمنان ما مذمومند چه غیر عرب باشد و چه عرب
در مورد قسمت «ایرانیهارا باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا به فروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»
اولا این عبارت از حدیث امام حسین (علیه السلام) نیست وگزارشی است که نویسنده کتاب مناقب از رفتار خلیفه دوم ارائه می دهد.
ثانیا معنای عبارت این نیست که« ایرانی ها باید دستگیر کرد...» بلکه معنایش این است که خلیف دوم تصمیم داشتند چنین کاری انجام دهد که امام علی شدیدا با وی مخالفت کرد و چنین حادثه ای اتفاق نیفتاد وبین این دو گزاره اختلاف زیادی وجود دارد زیرا بین جمله خبری و انشایی تفاوت وجود دارد،آن چه در کتاب مناقب امده است این است که خلیفه دوم می خواست چنین کاری انجام دهد در صورتی که آن چه مغرضانه ترجمه غلط شده آن است که خلیفه دوم گفته ایرانی ها را باید دستگیر کرد...
ادامه مطلب
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ (احزاب / 59)
اى پيامبر به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو پوششهاى خود را بر خود فروتر گيرند
روزنامه ایران در تاریخ 22 مرداد 90 ویژه نامه ای تحت عنوان "خاتون" را منتشر کرده است که تنها و تنها مایه ننگ دولت در عرصه رسانه است و آبروی دولت را برده است و با حمله به حجاب اسلامی _ایرانی و ارزشی بزرگ به نام چادر را به سبک سکولارها زیر سئوال برده است.
"حجاب زرتشت و دوره هخامنشی ها زیادتر از حجاب اسلام است."،" ناصر الدین شاه در سفری که به اروپا رفت و شاهد پوشیدن لباس مشکی توسط آنها بود به نظرش آمد که رنگ مشکی وقار خاصی به آدم می دهد و این رنگ متکبرانه را او آورد و چادر مشکی را در دربار باب کرد خدا لعنتش کند"، " فقها اگر می بینند که حکمی جامعه شیعه را اذیت می کند باید فتوایش را عوض کند" ،" موتور سواری و دوچرخه سواری زنان را باید باب کنیم این باید از قبح به حسن تبدیل شود."
این جملات شاذ گوشه ای از نظرات اخیر مهدی کلهر مشاور معزول رسانهای رئیسجمهور است که در نشریه ای که ضمیمه روزنامه ایران شده بود نقل شد و وی در حالي خود را در مقام افتا ديده و فتوا ميدهد كه رنگ مشكي چادر مكروه است كه اتفاقاً براساس فتاوای مراجع عظام رنگ مشکی در چادر و عبا و عمامه بههیچ وجه کراهت نداشته و بلکه در مورد چادر استحباب دارد.
روزنامه دولتی "ایران" بعد از سردبیری جوانفکر به تریبون رسمی جریان انحرافی در آمده و با سرمقاله ها و اخبار در پی انتشار تفکرات انحرافی در جامعه است واین مواضع درباره حجاب و بالاخص چادر در حالی بیان می شود که در اصل این ها به دنبال از بین بردن حجاب و عفاف در جامعه اند که پله پله می خواهند به این هدف شیطانی خود دست یابند واین جاست که ولی امر مسلمین پرده از افکار شوم آنها بر می دارد و می فرمایند: " تصور نکنيد اگر مافرضاً چادر را کنار گذاشتيم آن مقنعه کذايي را.. درست کرديم دست از سر ما بر ميدارند، آنها به اين چيزهاي قانع نيستند بلکه ميخواهند همان فرهنگ منحوس خودشان را در اينجا مثل زمان شاه که زن اصلاً حجاب و پوشش نداشت عمل شود."
به راستی چه آمد بر سر دولتی که با شعار اصولگرایی و ولایت مداری وارد میدان شد و توانست قشر مذهبی و متدین جامعه را به خود جلب کند؟ که امروز شاهد مواضع این چنینی از تریبون رسمی دولت هستیم. چطور می توان پذیرفت رسانه دولت انقلابی بر علیه حجاب و عفاف جامعه مواضع کذا را اتخاذ کند. چطور می توان پذیرفت با بودجه بیت المال سخنانی علیه حجاب و احکام دینی را در روزنامه رسمی دولتی چاپ کنند و به مقدس ترین و برترین حجاب جامعه یعنی چادر توهین شود؟
جناب رییس جمهور اگر در قبال این سخنان مغرضانه زیر دستانتان سکوت کنید شما هم باید پاسخ گو باشید هر چند از کسانی که الگوی زن مسلمان را امثال تهرانی ها و افشارها می دانند و همسر یکی از شاهان را به عنوان نمونه زن ایرانی مطرح می کنند؛ بیش از این انتظار فهم و درک نمی رود، اما ما نمی گذاریم که رسانه های دولتی ما در اختیار امثال افراد کوته فکری چون جوانفکر (بخوانید فرتوت فکر، بی فکر) ها قرار گیرد.
منبع :سایت ساسیت سبز
ادامه مطلب

خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.
گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است.
ادامه مطلب
Design By : Night Melody



